آنچه شاید آدم های متعهد به انسانیت را همواره به خود مشغول داشته دغدغه ی اصلاح اجتماع یا ایده آل خواهی جهت متعالی شدن جامعه است . فیلم عشق سگی در لایه های پنهان خود سعی دارد که روح غالب بر ساختارهای اجتماعی و روزمرگی را که چیزی جز ذات آدمی بدون هیچ پیش فرضی از تعهدهای اخلاقی و عقلانی است با روایتی تاثیر گذار به صورت درماتیک و تراژدیک و نمادین به نمایش بگذارد. از لحاظ دیدگاه فلسفی این فیلم سعی دارد به نقد نحله ی اصالت لذت در باب اخلاق بپردازد و مرزهای اخلاق و الزام آن را در جامعه به رخ بیننده بکشاند.

در این فیلم با سه اپیزود مواجه هستیم که هر اپیزود نماینده ی قشری از جامعه بوده و سگ های مربوط به دو اپیزود اول در واقع نمادی از شخصیت اصلی آن اپیزود به حساب می آیند. در دو اپیزود اول که یکی نمادی از قشر پائین جامعه و دیگری که نماینده قشر مرفه به حساب می آیند در واقع روایتگر روح غالب جامعه با ساختارهای ذهنی ضد ارزش با محوریت لذت طلبی و انحراف از درک درست حالات و روحیات درونی خود می باشد که دست به بازی می زنند که نهایت هر کدام جز تباهی خود نخواهد بود.

در اپیزود سوم با شخصیتی روبه رو هستیم که عمر خود را در جهت اصلاح جامعه گذاشته و در این راه از خانواده و همه ی هستی خود گذشته و اکنون در انتهای دوران حیات خود دچار پوچ گرائی آرمانهای خود شده و لذا در اوج بی تفاوتی نسبت به ارزش های اجتماعی به علت تباهی و فقط با تعلق به خانواده و سگ هائی که جایگزینی برای خانواده او گشته است به سر می برد، سگ هائی که شاید برای او جایگزین آرمانهای از دست رفته ای هستند که در جوامع انسانی برای رسیدن به آن از مبارزه با مفاسد اجتماعی در سطوح بالای حکومتی حتی به صورت مسلحانه دریغ نکرده و مایوس از عمر رفته به اجتماعی از سگان تربیت شده توسط خود بسنده کرده است.

آنالیز اپیزود های فیلم:

اپیزود اول: خانواده ای پائین از لحاظ سطح فرهنگی که روابط بین افراد کاملا بر اساس لذت خواهی و توجه به امیال بدون هیچ گونه قید و بند اخلاقی است. کاراکترهای این اپیزود برای رسیدن به اهداف خود از انجام هرگونه عملی دریغ نمی کنند و دیوانه وار به آنچه در خیال خود پرورانده اند، اعتبار می بخشند. در این فیلم نویسنده ریشه ی چنین پدیده های اجتماعی را به صورت ظریفی در زندگی سگ های فیلم نمایان می سازد. در سگ سیاه اپیزود اول همانطور که مشاهده می شود سگ به علت عدم مراقبت و مواظبت رها در خیابان خود را در موقعیتی می یابد که برای حفظ بقای خود به ناچار باید با سگ درنده خوی که حاصل منفعت طلبی طبقه بالاتر است (که اینجا صاحب سگ است) مبارزه کند و نا خودآگاه درگیر یک ناهنجاری رفتاری می شود که علت آن عدم مراقبت و توجه می باشد در واقع نویسنده می خواهد نشان دهد که انسان ها در قشر پائین جامعه به علت عدم مراقبت و تربیت در محیط های آلوده درگیر حالات روانی و روحی می شوند که تأثّر آن بر روی ذهن و روان به گونه است که اصلاح آن دگر امکان پذیر نمی باشد و این حالات ملعبه ی دست افراد منفعت طلب در مناسک اجتماعی خواهد شد. این موضوع (عدم امکان اصلاح شخص با ذهن شکل گرفته متأثّر از این حالات روانی) در سکانسی متبلور می شود که مرد دوره گرد پس از مراقبت سگ زخمی و بهبود آن، سگ را در بین مابقی سگان رها می کند و سگ که دیگر در اثر تعاملات در محیطی آلوده و ناهنجار شکل گرفته، تمام سگ ها را می کشد و مرد دوره گرد در تقابل با این صحنه به عجز و ناتوانی خود در اصلاح امور به علت ریشه های عمیق محوریت ذات حیوانی انسان در جامعه و زندگی روزمره پی برده و لذا با این شوک از اثبات بی تفاوتی نسبت به امور جامعه به خود، با زندگی که در واقع لایه های پنهان شده آن در ظاهر برداشته شده و زندگی روزمره را بی هیچ آرایش تجملی به عینیت نشان می دهد رها کرده و به ارزش هائی که به صورت نمادین با عینک گذاشتن او معنادار می شود، انسان دگر می شود.

عنصر عینک ابژه ای بسیار معنا دار در فیلم می باشد، در سکانسی او می گوید: اگر خدا می خواهد که من تار ببینم پس بذار تار ببینم، این جمله گواه قبول او از جبر حاکم بر روابط اجتماعی و قبول عدم توانائی انسان های کمال گرا جهت اصلاح امور جامعه است ولی پس از این شوک او به شهودی از عالم هستی دست می یابد و آن درک شاید این باشد که کمال جز با تکیه بر فردیت امکان پذیر نخواهد بود.

در این فیلم کارگردان عقاید متافیزیکی و اخلاقی خود را نیز به بیننده القا می کند در واقع او معتقد به تقاص پس دادن در همین دنیاست! کاراکتر اصلی اپیزود اول با کمال وقاحت برادرش را با مشتی زورگیر به باد کتک می گیرد و خود به معاشقه با زن برادرش که خیانت او (زن برادر) هم به علت رفتار زننده شوهرش در فیلم موجه می نماید، می پردازد و نهایتا تقاص کردارش را به عینه و بدتر می بیند. البته این اعتقاد آنچنان هم متافیزیکی شاید ننماید، کسی که روابط زندگی خود را بر پایه افراد با ذهنیت های آلوده شکل می دهد باید منتظر چنین پیامدهائی هم باشد.

اما اپیزود دوم: مردی که بنظر گرافیست بوده و زندگی شکل گرفته خود را، به بازی معاشقه ی با زنی مانکن تباه می کند در واقع زندگی معقول خانوادگی خود را با خیانت به بچه ها و همسرش رها می کند و نیاز به معاشقه را آنچنان پر و بال می دهد که دیگر در کنار همسر فعلی خود، خود را خوشبخت نمی بیند! این زیاده خواهی همچون درخت بائوباب در رمان شازده کوچولو تمام وجودش را فرا گرفته و او را محکوم به فنا می کند. دل بستن به زنی که محوریت همه زندگیش زیبائی اوست و تعلق و دل بستن به آن هوسی بیش نیست و چنین آدمی محکوم به فناست.  نویسنده باز شخصیت اصلی اپیزود دوم را با سگ آن اپیزود به نقد می کشد در سکانسی که زن مانکن وارد خانه ای که بخاطر او خریداری شده است می شود در لحظه ای که همدیگر را در آغوش می گیرند کف چوبی ساختمان به زیر پای آنها می شکند که نمادی از سست بودن این رابطه است، ریچی سگ فانتزی زن مانکن در هنگام بازی با صاحبش به دنبال توپ خود وارد همان سوراخی می شود که علت ایجادش نمادی از سست بودن چنین رابطه ای است، رابطه ای که زندگی و بنیان مردی را به بازی گرفته است، در واقع ریچی همان مرد گرافیست است که خود را به چاهی فرومی برد که جز سرگردانی و ارتباط  با موش های کثیفی که شاید نماد آن زن هستند راهی دیگر ندارد . این پرادایم زمانی به اوج خود می رسد که مرد در اوج استیصال سگ را با از بین بردن خانه ای که به آن دل بسته است می یابد و سگ در اوج بدبختی و انزجار از کف خانه بیرون آورده می شود که این نمایش از سگ، نشان از درون آشفته و پشیمان خود مرد است. آری در آن لحظه که معشوقه ی مرد در تمام شهر به او خودنمائی می کند و ذهن مرد در آرزوی معاشقه ا و را دیوانه و از خود بیخود کرده، ناگهان در بطن زندگی تبدیل به موجودی می شود که تمام هستیش را که زیبائی ظاهریش است از دست داده و تعلق جنون وار به زیبائی که فناپذیر است چیزی جز مرگ زندگی انسان در بر نخواهد داشت.

اما اپیزود سوم و کاراکتر اصلی فیلم مرد مسنی که در راه مبارزه برای تعالی جامعه خود نیز به تباهی کشیده شده است. او که در راه مبارزه از سنگر دانشگاه بیرون آمده و در مبارزات چریکی جهت مقابله با فساد حکومتی در گیر ابزار دست حکومت یعنی زندان شده، بعد از ۲۰ سال حبس با ازدست دادن آرمان هایش هیچ تعلقی نسبت به دنیا در خود نمی بیند و در زندگی با سگ های خود در بی تفاوتی کامل نسبت به جهان خود به سر می برد و فقط و فقط به فرزندش (تنها موجودی که نسبت به او مسئول بوده و حتی از این مسئولیت ذاتی نیز بر نیامده) دردی در خود حس می کند که نسبت به آن نمی تواند بی تفاوت باشد ولی خوب می داند که دیگر راه برگشتی وجود نداشته و برای رهائی از این مسئله و تسکین خود به درد و دل با دختر خود می پردازد واز او طلب بخشش و مغفرت می کند باشد تا آمرزیده شود !!!!

و اما شارپ ترین سکانس، تصادف وبرخورد دو ماشین است، نقطه ای که کاراکترهای اصلی فیلم به هم می رسند و گواه این مطلب است که در جامعه مدنی، انسان ها خواه ناخواه بر زندگی همدیگر تاثیر گذارند بدون آنکه الزاما آگاهانه روابط اجتماعی خود را هدایت و برنامه ریزی کنند و به همین خاطر الزام اصلاح جامعه جهت زندگی اجتماعی امریست اجتناب نا پذیر ولی گویا ساختارهای ذاتی و روح جوامع بشری چنین امری را بر نمی تابد و انسان های متعالی و کمال طلب در این تناقض ایده آل طلبانه ناچار به پذیرفتن واقعیت و روح جامعه بوده و جبر این تجاوز اجتماعی را به ناچار باید پذیرا باشند.

                                                                                          با سپاس

                                                                                          علی امیدقائمی